close
تبلیغات در اینترنت
داستان ابویزید بسطامی و یک پیرزن
loading...

تارنمای 19 بهمن

 نقل است که از بایزید پرسیدند که پیر تو که بود ؟ گفت : پیرزنی . یک روز در غلبات شوق و توحید بودم چنانکه مویی را گنج نبود. به صحرا رفتم ، بیخود…

Admin بازدید : 847 دوشنبه 06 شهريور 1391 نظرات ()

 نقل است که از بایزید پرسیدند که پیر تو که بود ؟

گفت : پیرزنی . یک روز در غلبات شوق و توحید بودم چنانکه مویی را گنج نبود. به صحرا رفتم ، بیخود . پیرزنی با انبانی آرد برسید. مرا گفت :این انبان آرد با من برگیر و من چنان بودم که خود را نمی دانستم برد. به شیری اشارت کردم ،

ادامه داستان ابویزید بسطامی و یک پیرزن

 

 

 

لینک مرتبط :

 

مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نویسندگان
    پیوندهای روزانه
    آمار سایت
  • کل مطالب : 383
  • کل نظرات : 295
  • افراد آنلاین : 4
  • تعداد اعضا : 2324
  • آی پی امروز : 19
  • آی پی دیروز : 161
  • بازدید امروز : 85
  • باردید دیروز : 1,602
  • گوگل امروز : 5
  • گوگل دیروز : 50
  • بازدید هفته : 39,979
  • بازدید ماه : 116,260
  • بازدید سال : 273,570
  • بازدید کلی : 2,751,824
  • کدهای اختصاصی