close
خرید vpn

مرجع کد و آموزش

کد هر 24ساعت یک بار پاپ آپ نیو تب باز میکند

داستان ابویزید بسطامی و یک پیرزن
loading...

تارنمای 19 بهمن

 نقل است که از بایزید پرسیدند که پیر تو که بود ؟ گفت : پیرزنی . یک روز در غلبات شوق و توحید بودم چنانکه مویی را گنج نبود. به صحرا رفتم ، بیخود…

 نقل است که از بایزید پرسیدند که پیر تو که بود ؟

گفت : پیرزنی . یک روز در غلبات شوق و توحید بودم چنانکه مویی را گنج نبود. به صحرا رفتم ، بیخود . پیرزنی با انبانی آرد برسید. مرا گفت :این انبان آرد با من برگیر و من چنان بودم که خود را نمی دانستم برد. به شیری اشارت کردم ،

ادامه داستان ابویزید بسطامی و یک پیرزن

 

 

برچسب ها داستان های اولیا خدا , داستان های ابویزید بسطامی , داستان ابویزید بسطامی و یک پیرزن , پیر ابویزید بسطامی , حکایت پیربایزید بسطام

درباره داستان اولیا ,
Admin بازدید : 760 دوشنبه 06 شهريور 1391 زمان : 1:33 نظرات ()
مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نویسندگان
    آمار سایت
  • کل مطالب : 383
  • کل نظرات : 294
  • افراد آنلاین : 5
  • تعداد اعضا : 2300
  • آی پی امروز : 268
  • آی پی دیروز : 274
  • بازدید امروز : 1,602
  • باردید دیروز : 1,502
  • گوگل امروز : 163
  • گوگل دیروز : 163
  • بازدید هفته : 3,104
  • بازدید ماه : 8,645
  • بازدید سال : 491,417
  • بازدید کلی : 2,438,174
  • کدهای اختصاصی