close
تبلیغات در اینترنت
حکایت پیربایزید بسطام
loading...

تارنمای 19 بهمن

 نقل است که از بایزید پرسیدند که پیر تو که بود ؟ گفت : پیرزنی . یک روز در غلبات شوق و توحید بودم چنانکه مویی را گنج نبود. به صحرا رفتم ، بیخود…

Admin بازدید : 894 دوشنبه 06 شهريور 1391 نظرات ()

 نقل است که از بایزید پرسیدند که پیر تو که بود ؟

گفت : پیرزنی . یک روز در غلبات شوق و توحید بودم چنانکه مویی را گنج نبود. به صحرا رفتم ، بیخود . پیرزنی با انبانی آرد برسید. مرا گفت :این انبان آرد با من برگیر و من چنان بودم که خود را نمی دانستم برد. به شیری اشارت کردم ،

ادامه داستان ابویزید بسطامی و یک پیرزن

 

 

 

لینک مرتبط :

 

تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نویسندگان
    پیوندهای روزانه
    آمار سایت
  • کل مطالب : 386
  • کل نظرات : 295
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 2334
  • آی پی امروز : 62
  • آی پی دیروز : 100
  • بازدید امروز : 921
  • باردید دیروز : 1,250
  • گوگل امروز : 29
  • گوگل دیروز : 48
  • بازدید هفته : 10,135
  • بازدید ماه : 33,651
  • بازدید سال : 435,270
  • بازدید کلی : 2,913,524
  • کدهای اختصاصی