close
تبلیغات در اینترنت
حکایت پیربایزید بسطام
loading...

تارنمای 19 بهمن

 نقل است که از بایزید پرسیدند که پیر تو که بود ؟ گفت : پیرزنی . یک روز در غلبات شوق و توحید بودم چنانکه مویی را گنج نبود. به صحرا رفتم ، بیخود…

 نقل است که از بایزید پرسیدند که پیر تو که بود ؟

گفت : پیرزنی . یک روز در غلبات شوق و توحید بودم چنانکه مویی را گنج نبود. به صحرا رفتم ، بیخود . پیرزنی با انبانی آرد برسید. مرا گفت :این انبان آرد با من برگیر و من چنان بودم که خود را نمی دانستم برد. به شیری اشارت کردم ،

ادامه داستان ابویزید بسطامی و یک پیرزن

 

 

 

لینک مرتبط :

 

Admin بازدید : 809 دوشنبه 06 شهريور 1391 زمان : 1:33 نظرات ()
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نویسندگان
    آمار سایت
  • کل مطالب : 383
  • کل نظرات : 295
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 2319
  • آی پی امروز : 43
  • آی پی دیروز : 166
  • بازدید امروز : 766
  • باردید دیروز : 859
  • گوگل امروز : 6
  • گوگل دیروز : 51
  • بازدید هفته : 3,951
  • بازدید ماه : 31,073
  • بازدید سال : 88,109
  • بازدید کلی : 2,566,363
  • کدهای اختصاصی