close
تبلیغات در اینترنت
داستان ابویزید بسطامی و یک پیرزن
loading...

تارنمای 19 بهمن

 نقل است که از بایزید پرسیدند که پیر تو که بود ؟ گفت : پیرزنی . یک روز در غلبات شوق و توحید بودم چنانکه مویی را گنج نبود. به صحرا رفتم ، بیخود…

Admin بازدید : 874 دوشنبه 06 شهريور 1391 نظرات ()

 نقل است که از بایزید پرسیدند که پیر تو که بود ؟

گفت : پیرزنی . یک روز در غلبات شوق و توحید بودم چنانکه مویی را گنج نبود. به صحرا رفتم ، بیخود . پیرزنی با انبانی آرد برسید. مرا گفت :این انبان آرد با من برگیر و من چنان بودم که خود را نمی دانستم برد. به شیری اشارت کردم ،

ادامه داستان ابویزید بسطامی و یک پیرزن

 

 

 

لینک مرتبط :

 

تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نویسندگان
    پیوندهای روزانه
    آمار سایت
  • کل مطالب : 386
  • کل نظرات : 295
  • افراد آنلاین : 7
  • تعداد اعضا : 2331
  • آی پی امروز : 88
  • آی پی دیروز : 121
  • بازدید امروز : 638
  • باردید دیروز : 1,921
  • گوگل امروز : 17
  • گوگل دیروز : 22
  • بازدید هفته : 2,559
  • بازدید ماه : 54,034
  • بازدید سال : 395,050
  • بازدید کلی : 2,873,304
  • کدهای اختصاصی