close
تبلیغات در اینترنت
داستان اولیای خدا
loading...

تارنمای 19 بهمن

 

Admin بازدید : 4564 دوشنبه 24 مهر 1391 نظرات ()

چند نفر از سادات نجف آباد اصفهان به خدمت مرحوم بیدآبادی آمده و گفتند :چشمه آبی که از دامنه کوه جاری می شد و مورد بهره برداری اهالی بود چندی است خشکیده و ما در زحمت هستیم . دعایی کنید تا فرجی شود.

ادامه داستان جاری کردن آب از چشمه خشکیده کوه

 

 

 

لینک مرتبط :

 

 


Admin بازدید : 7442 شنبه 15 مهر 1391 نظرات ()

مرحوم میرزا ابوالقاسم میرفندرسکی در یکی از مسافرت هایش به شهری که ساکنانش نصرانی بودند وارد شد و با مردمش معاشرت نمود . روزی از روزها ، عده ای برای تخطئه مذهب میرزا گفتند : یکی از چیزهایی که بر حقانیت مذهب ما و باطل بودن مذهب شما دلالت دارد استحکام معابد و صومعه های ماست ، به طوری که بعضی از آنها از زمان ساختشان که حدودا دو سه هزار سال می گذرد بدون هیچ گونه عیب و تغییری باقی مانده اند ، ولی مساجد و معابد شما غالبا طبق آنچه ما دیده ایم ، بیش از یک قرن باقی نمی ماند. آیا این به آن جهت نیست که حق ، خود را حفظ میکند و باطل همیشه در معرض زوال است ؟! ادامه داستان با خاک یکسان کردن معبد نصرانیان با یک الله اکبر

 

 

 

لینک مرتبط :

 

 

Admin بازدید : 6130 یکشنبه 09 مهر 1391 نظرات ()

بین شیخ مفید و سید مرتضی (علم الهدی) در مورد مسئله ای اختلاف به وجود آمد.
هر دو موافقت کردند تا آن مسئله را به خدمت حضرت امیرالمومنین علیه السلام بنویسند.
 ادامه داستان سوال کردن از حضرت علی علیه السلام

 

 

 

 

لینک مرتبط :

 

 

Admin بازدید : 4943 پنجشنبه 06 مهر 1391 نظرات ()

آیة الله حاج شیخ مرتضی آشتیانی فرمود : من در کنار قبر مرحوم میرزای قمی ، مرد سالخورده ای را دیدم که قزوینی بود و خانه و کاشانه ی خویش را رها ساخته و در آنجا معتکف شده بود.او در آنجا تلاوت قرآن می کرد و باران اشک از دیدگان می باراند.

دلیل آن همه ارادت و اندوه را پرسیدم ، گفت : من در تاسف دیر شناختن میرزا ، اشک می ریزم و در اندوه کم سعادتی و بی توفیقی خودم که چگونه او را نشناختم و زود از دستم رفت.

پرسیدم : چطور و از کجا با او آشنا شدی؟

ادامه داستان اعجاب انگیز امانت دادن مال به حضرت علی علیه السلام

 

 

 

لینک مرتبط :

 

 

 

 

 

 

Admin بازدید : 6408 سه شنبه 28 شهريور 1391 نظرات ()

شیخ رجبعلی همراه عده ای در حیاط منزل یکی از دوستان نشسته بود. در آن جمع یک صاحب منصب دولتی هم حضور داشت که به دلیل بیماری ، پایش را دراز کرده بود.
افسر رو به جناب شیخ کرد و اظهار داشت که مدتی است گرفتار این درد پا شده و داروهای گوناگون هم کارساز نبوده است.

ادامه داستان شیخ رجبعلی خیاط و خبردادن از غیب


تعداد صفحات : 2

تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نویسندگان
    پیوندهای روزانه
    آمار سایت
  • کل مطالب : 386
  • کل نظرات : 295
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 2330
  • آی پی امروز : 126
  • آی پی دیروز : 166
  • بازدید امروز : 1,300
  • باردید دیروز : 2,787
  • گوگل امروز : 37
  • گوگل دیروز : 57
  • بازدید هفته : 9,237
  • بازدید ماه : 47,275
  • بازدید سال : 388,291
  • بازدید کلی : 2,866,545
  • کدهای اختصاصی